درباره
رضا نوحی

یک مهندس صنایع که افتخار روزنامه نگاری اقتصادی رو هم داره هستم. روزنامه نگار اقتصادی،اقتصادی نویس با گرایش سیاسی یا هر چیزی که شما اسمش را می گذارید. مهم اینه که منتقد منصف باشم و به بیماری مطلق نگری مبتلا نباشم.((مطلق فقط مختص ذات اقدس باریتعالی است) مهم ترین نکته اینه که ایران و ایرانی و منافع ملی برایم بر هرچیزی ارجح باشد و ساده تر بگویم سعی می کنم رنگی به نام خاکستری رو هم به رسمیت بشناسم.

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
کاربردی

صبح عملیات رمضان خیلی خسته برای یک ساعتی رفته بودیم داخل سنگر استراحت کنیم، شب خیلی سختی گذشته بود، چندین شهید داده بودیم، با آنکه تعدادی عراقی هم اسیر گرفته و مقدار زیادی ضربه به نیروهای دشمن زده بودیم، اما نتوانستیم مواضع جدید را نگه داریم.

 خاکریز مناسبی برای دفاع در برابر پاتک عراقی ها فراهم نشده بود، برای همین نصفه شبی به جای اول برگشته بودیم. هوای گرم تابستانِ جنوب، باد و طوفان توام با خاک، خستگی شدید، گفته بودیم ماشینی برای عقب بردن اسرا بیاید آنهم نیامده بود!

 همه حالشان گرفته بود، با این همه، کریم، پیک گردان که از بچه های لشکر آباد بود و عرب، و دو سه تا از بچه های پر انرژی را نگاه داشته بودیم مواظب اسرای عراقی باشند تا ماشین بیاید، و ما هم کمی استراحت کنیم... هنوز چشمهایم گرم خواب نشده بود که دیدم کریم با سرعت و استرس داخل سنگر آمد و التماس که بیایم بیرون ! می گفت اتفاق بدی دارد می افتد... با عجله و گیج بیرون رفتم، خدایا... ! نیرویی تازه وارد که اتفاقا ریش بلند و چهره با هیبتی داشت، یکی از اسرا را داشت از بقیه جدا می کرد ببرد... لباس پلنگی تن این نیرو بود و کلی هم به خودش نوار تیربار ماهرانه پیچانده بود، ظاهرش جوری بود که فکر می کردم از مسئولین جنگ باشد.

 با تعجب پرسیدم: "کجا؟! اسیر رو کجا می برین؟! که دیدم با لهجه ای محلی و با همان عصبانیتی که چهره اش را گرفته بود گفت: "می برم به سزای اعمالش برسونم این بی پدر مادر رو..." 

بیچاره اسیر عراقی که از چشمهای تازه وارد فهمیده بود چه خبر است، پشت سر هم التماس می کرد "دخیل خمینی، انا مسلم، اخی... اَنَا شیعه، بالعباس..." و مثل باران گریه می کرد.

 لباس پلنگی اما عین خیالش نبود، مثل گوسفند می کشیدش ببرد پشت خاکریز و کارش را تمام کند! 

صدایش کردم و گفتم: "داداش جریان چیه ! به ما هم میگی چی شده؟"

 بصورت غضبناکی نگاهی به من کرد و گفت: "من قسم خوردم حتما باید یه عراقی بکشم، رو قرآن دست گذاشتم که تا عراقی نکشم برنگردم، و هنوز نشده... همین یکی رو می کشم میرم، نگاه سبیلاش کن به خدا از اون بعثی هاست!"

مطمئن شده بودم از نیروهایی است که حتی یک عملیات جبهه نبوده و تنها با دیدن یک فیلم دنبال قهرمان بازیست.

 به کریم گفتم: "یه قدم دیگه عراقیه رو ببرد اون طرف، دو تا پای این آقا رو میزنی و سوراخ می کنی... این دستورِ فرماندهیه، فهمیدی؟!"
آنقدر هم جدی گفتم که خودم هم داشت باورم می شد فرمانده ام! کریم هم از خدا خواسته و خوشحال، محکم گفت چشم! و بلافاصله گلنگدن کلاشینکفش را کشید و دقیق نشانه گرفت به پاهای آن پهلوان پنبه... .

جوری جدی به طرف پایش نشانه گرفت که با عجله گفتم: "نه الان..." طرف واقعا ترسید و اسیر بی نوای عراقی را با ترس ول کرد و آمد طرفم، اما این دفعه با التماس گفت: "من قول دادم عراقی بکشم، قسم خوردم..."

بردمش بالای خاکریز، خط عراق را نشونش دادم، گفتم "ببین دلاور، نترس، سرتاسر اینجا عراقی اند، دیشب همین تیربار 7-8 نفر از بچه های ما رو شهید کرده، عراقی می خوای؟ برو اونجا هر چند تا می خوای بکش..." 
گفت: "نه از همینا بهتره..."!! 

...از دیشب حمله دلاورانه بعضی پهلوان پنبه ها به سفارت عربستان را که می دیدم، نمی دانم چرا همه اش یاد آن قسم خورده می افتم! چقدر هم قیافه های اینها شبیه همان است! چفیه دور گردن، ریش بلند، چشمهای غضبناک، آستین ها ور زده، اما جرات یک شب همراهی بچه ها را نداشتند... اصلا بسیجی ها آن شکلی نبودند، ساده، خنده رو، با صفا، متواضع، مهربان، و البته جسور و نترس و با خدا... 

جنگ که تمام شد این پهلوان ها یکی یکی پیدایشان شد، همه هم قسم خورده، همه با هیبت، صدایشان ده برابر بلندتر، ادعایشان صد برابر، تیپشان هزار برابر، اما جرات و جربزه و نیت خالصشان... خدا می داند! می خواهید انتقام شیخ نمر را بگیرید؟ از بی احترامی به دو نوجوان ایرانی در جده غضبناکید؟ تقاص کشته های منا را می خواهید بگیرید؟ نیروهای عربستان با حوثی ها دارند می جنگند، بفرمایید یمن! بفرمایید سوریه، بفرمایید موصل، عربستانی های آماده جنگ آنجا هستند. 

نمی دانید حفاظت سفارتخانه ها و کنسولگری ها به عهده کشور میزبان است؟ نمی دانید بابت هر ورق کاغذ و هر آجر سوخته، فردا شمش طلا از جیب این ملت بینوا باید غرامت بدهیم؟! 

نمی دانید آبروی ما و شیعیان مظلوم را در جهان می برید؟ نمی دانید حمله به یک ساختمان دیپلماتیک شجاعت نمی خواهد؟!
 کوکتل مولوتوف نمی خواهد، عربده نمی خواهد؟! نکند شما هم قسم خورده اید... ! قسم خورده اید ما حصل زحمت رزمنده ها و شهدای بی نام و نشان، و آبروی امام و جمهوری اسلامی را ببرید که بگویید خیلی قوی هستید... همه سرمایه ملت را به باد بدهید که بگویید قدرتمندید؟! اصلا شما اهل جنگید...؟! اهل مبارزه اید...؟! البته همه چیز گویاست.

* خاطره از آزاده دفاع مقدس، رحیم قمیشی 

 

لینک مطلب 


سیاست

قبل تحریر:

درسته که یه مدتی نبودم ولی کاملا اخبار و وبلاگها رو دنبال می کردم.

نکته ای که برام خیلی جالب است واکنش ها و کلا طلبکار بودن افراطیون هوادار آقای احمدی نژاد می باشد.

8 سال به رقم تمامی امکاناتی که تمام و کمال در اختیار دولت پاک دست!!!! آقای احمدی نژاد بود با ندانم کاری و بی مسؤلیتی،اقتصاد کشور نابود شد صدایی هم نه از مجلس و نه از افراطیون امروز طلبکار بر نخواست ولی تازه این افراد یاد مردم افتاده اند و به نام همین مردمی که تا همین چند ماه پیش اصلا به حساب نمی آمدند قیل و قال راه می اندازند و مشکلات را در بلندگو فریاد می زنند.

بابا جان مشکلات رو همه می دونستند الا رییس جمهور محبوب و پاکدستتون و شمایی که رانت خواری فرصتی برای دیدن مشکلات و گرفتاری های مردم براتون نذاشته بود.

در ضمن یه عذر خواهی هم بکنم که نباید همه طرفداران آقای احمدی نژاد رو با صفت افراطی گری یاد کنم چرا که در همین وبلاگم دوستانی رو دارم که احمدی نژادی بوده و بسیار هم عزیز و اهل بحث هستند افراطی هم نیستند که امیدوارم مرا عفو نمایند.

این دولت و اون دولت!!!

  روحانی:با همه وجود توام بودن زندگی مردم با مشکلات را احساس می کنم.لینک

احمدی نژاد:ما همین‌ امروز ان‌ شاءالله‌ راجع‌ به‌ مسکن‌ تصمیم‌ می‌گیریم‌. سر و صداهایی‌ می‌شود، البته‌ بالا نرفته‌ است‌. من‌ افرادی‌ را به‌ عنوان‌ مشتری‌ در همین‌ تهران‌ برای‌ خرید مسکن‌ به‌ بنگاههایی‌ فرستادم‌، گفتند بیایید بخرید، قیمت‌ آن‌ قدر بالا نرفته‌ است‌، چه‌ کسی‌ می‌گوید این‌ قدر بالا رفته‌ است‌؟ بسم‌ الله‌، بیایید هر جا می‌خواهید بخرید، بخرید.... مدتهاست‌ که‌ بحث‌ سهمیه‌بندی‌ بنزین‌ مطرح‌ است‌، افراد غیرمسئول‌ یا مسئول‌ مسئولیت‌ نشناس‌ هرچه‌ به‌ ذهنشان‌ می‌رسد، همین‌ طوری‌ می‌روند و وراجی‌ می‌کنند و خبر منتشر می‌کنند. من‌ در میان‌ تمام‌ حرفهایی‌ که‌ زده‌ شده‌ تا الان‌ یک‌ حرف‌ درستی‌ که‌ مستند قانونی‌ داشته‌ و بررسی‌ شده‌ باشد، ندیده‌ام‌. همین‌ طوری‌ از خودشان‌ حرف‌ می‌زنند. لینک
 
نکته جالب اینجاست که آقای احمدی نژاد در طی 8 سال قدرت مطلق خود هیچ گاه وجود مشکلات اقتصادی را نپذیرفت و یک عذر خواهی خشک خالی را هم از مردم دریغ کرد
 

اقتصاد

قبل تحریر:

این مطلب رو در روزنامه قانون خوندم و حیفم اومد که اونو بازنشر نکنم.

بدون هیچ توضیحی بریم سر اصل مطلب!!!چشمک

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

با یک گل احمدی نژاد هم نمیشه

آیدین سیارسریع
 
ما هم مثل هر ایرانی دیگری دوست داریم حتی به قیمت بدبختی خودمان هم که شده، پیش بینی مان درست از آب دربیاید. برای همین وقتی بیلبوردهایی با مضمون تشویق شهروندان به فرزندآوری بیشتر در سطح شهر نصب شده را دیدیم کلی ذوق کردیم و به دوستانمان گفتیم: دیدید؟ دیدید ما بعد از نصب بیلبورد صداقت آمریکایی گفتیم امروز جنگ، جنگ بیلبوردهاست؟! حالا با دیدن این بیلبورد از سر شوق چند نکته به ذهنمان رسید که آن‌ها را مطرح می‌کنیم:

1) در این خانواده پرجمعیت یک دانه مادر چرا نیست!؟ حالا مگر یک مادر چقدر جا اشغال می‌کرد؟ آیا این خانواده از اول مادر نداشت؟ آخه چطوری؟ پس این پدر مودب داخل تصویر این همه بچه را از کجا آورده؟ کاشته؟ داشته؟ قلمه زده؟ توی فتوشاپ درست کرده؟ یا این که نه. واقعا مادری وجود دارد ولی بنده خدا هیچ وقت نمی‌تواند در تفریح و گشت و گذار خانواده حضور داشته باشد، چون اکثر اوقات در بیمارستان مشغول زایمان است!

2) سوال دیگری که مطرح می‌شود این است که این خانواده 6 نفری روی دوچرخه (بدون احتساب مادر) چطوری با یک هندوانه سیر می‌شوند؟ قانع اند؟ کم مصرفند؟ گازسوزند؟ همدیگر را می‌خورند؟ واقعا چگونه است!؟

3) نکته جالب دیگر این است که این بچه‌ها با سه تا بادکنک و یک دوچرخه (اندازه کشتی تایتانیک) نیازشان مرتفع شده. اینها نه ایکس باکس می‌خواهند، نه آی پد، نه آیفون، نه سایفون ... خب تابلوست که این بچه‌ها همه فتوشاپ اند!

4) بعد این چه قیافه ای است مرد کم جمعیت دارد!؟ با من روراست باشید. از ناتوانی‌ای چیزی رنج می‌برد؟ یا از سخت بودن مسیر؟ آن بقچه پشت پدر و پسر هم معلوم نیست محتویاتش چیست. احتمالا مادر خانواده است، برای این که ترویج دوچرخه سواری بانوان نشود، توی کیسه گذاشته شده!

5) پدر خانواده پرجمعیت محاسن کاملی دارد در حالی که محاسن پدر خانواده کم جمعیت شبیه مذاکره کنندگان هسته ای دولت یازدهم است و این طرح به روشنی نشان می‌دهد که مذاکره‌کنندگان سازشکار از طریق دادن امتیازات گوناگون از جمله کاهش تولید آب سنگین به دنبال کاهش جمعیت کشور هستند.

6) طراحان عزیز و ایده دهندگان محترم و سیاستگذاران عزیزتر از جان! شما گویا غم نان ندارید. بچه را که نمی‌شود گذاشت توی مایکروفر خودش بزرگ بشود، بعد که آماده شد تزویجش بکنی برود پی کارش. آن هم بچه‌های این دوره زمانه که با آی پد و پی ام اسی (!) هم راضی نمی‌شوند چه برسد به بادکنک و هندوانه! عزیز دلم! می‌گویی با یک گل بهار نمیشه. لابد از دید تو باید گل‌های بیشتری زد. ولی جیبت که خالی باشد با 10 تا گل هم بهار نمی‌شود. فوقش بشود یک چیز بهاری مثل محمود احمدی نژاد. شما این فقر را فعلا ریشه‌کن کن! من برایت هت‌تریک می‌کنم. اصلا می‌شوم آقای گل این فصل لالیگا. دمت گرم. با تشکر.

اقتصاد, سیاست, نسل فردا
مطالب قدیمی تر »