قبل تحریر:
شاید بسیاری از جوانان نام زنده یاد خسرو گلسرخی را نشیده باشند.
گلسرخی،شاعر و نویسنده روشنفکر مارکسیست ایرانی بود.
او به همراه عدهای دیگر از روشنفکران همنسل خویش ، به اتهام توطئه برای آسیب رساندن به اعضای خانواده سلطنتی، در سال ۱۳۵۱ دستگیر شدند.
گلسرخی و چند تن از متهمان،به رغم شکنجههای بسیار، اتهامات را در دادگاه نظامی نپذیرفتند و از این واقعیت که جریان محاکمه این دادگاه معروف از تلویزیون سراسری پخش می شد، استفاده کرده و با تقبیح حکومت وقت، از آرمانهای اعتقادی خود مانند انقلاب و مارکسیسم دفاع کردند.
گلسرخی ۳۰ ساله با رد طلب بخشش از شاه، در سال ۱۳۵۲ اعدام شد.
نحوه دفاعیات و نهایتاً اعدام گلسرخی، ستایش و محبوبیت بسیاری در سطح جامعه برای او به ارمغان آورد.
گرچه در زمان خود او اشعارش بهصورت کتاب چاپ نشدند، پس از مرگ گلسرخی چندین کتاب مختلف در بزرگداشت او و ازجمله مجموعه اشعارش به چاپ رسیدند.
گلسرخی دفاعیاتی دارد که خواندن آن ها برای بسیاری از جوانان و مردان فردای ما می تواند آموزنده باشد.
وقتی این شاعر انقلابی مارکسیست،در دفاعیات خود از فرمایشات مولای خود امام علی و امام حسین یاد می کند،انسان را شدیدا تحت تاثیر قرار می دهد.
من،این اعترافات را در وبلاگ یکی از اساتید گرانقدر ادبیات،جناب آقای طباطبایی آزاد خواندم و حیفم آمد آن را باز نشر نکرده و برای آگاهی بیشتر منتشر نکنم.
این اعترافات از این جهت برایم جالب بود که از زبان مارکسیستی که به خدا نیز اعتقاد ندارد بیان می شود.
مارکسیستی که این گونه از مولای خود داد سخن می گوید و این در حالیست که این روز ها افرادی را می بینم که براحتی خدا،اسلام و ائمه را زیر سوال برده و مورد هتاکی قرار می دهند.
بد نیست که چنین افرادی که به بهانه دفاع از ایران و ایرانیت،بی پروا اسلام را زیر سوال می برند این مطلب را بخوانند و بدانند که تا چه حد نا آگاه هستند.
اینانی که اسلام را مساوی زیر سیطره عرب بودن می خوانند و در اوهام گذشته ای که حتی کوچکترین آگاهی از آن ندارند و ایرانی مسلمان را جاهل می دانند،با چنین اظهارات ناپخته، بیش از هر کسی ایران و ایرانی و روح بلند و با عظمت پارسی را زیر سوال برده و تحقیر می کنند و باعث تفرقه و آسیب پذیری هرچه بیشتر ایران عزیزمان می شوند.
----------------------------------------------------------------------------------------
مولا حسین،شهید بزرگ خلق ها
انالحیاة عقیده و جهاد. سخنم را با گفتهای از مولاحسین شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه آغاز میکنم.

من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.
من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم و حتی برای عمرم،من قطرهای ناچیز از عظمت خلقهای مبارز ایران هستم خلقی که مزدکها و مازیارها و بابکها، یعقوب لیثها ،ستارها و حیدر اوغلیها، پسیانها و میرزا کوچکها، ارانیها ، روزبهها و وارطانها داشته است.
آری من برای جانم چانه نمیزنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم.
از اسلام سخنم را آغاز کردم اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبشهای رهاییبخش ایران پرداخته است.
سید عبدالله بهبهانی،شیخ محمد خیابانیها نمودار صادق این جنبشها هستند و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبشهای آزادیبخش ملی ایران ادا میکند.
زندگی مولاحسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه میشویم.
او در اقلیت بود و یزید،بارگاه،قشون،حکومت و قدرت داشت.
او ایستاد و شهید شد هر چند یزید گوشهای از تاریخ را اشغال کرد ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود،نه حکومت یزید.
آنچه را خلقها تکرار کردند و میکنند راه مولا حسین است. بدینگونه است که در یک جامعه مارکسیستی اسلام حقیقی بعنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را اسلام حسینی و اسلام علی تایید میکنیم.
هنگامیکه مارکس میگوید: ؛در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته میشود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوئی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است ؛ و مولا علی میگوید؛ قصری برپا نمیشود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند؛ نزدیکیهای بسیاری وجود دارد چنین است که میتوان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسیها و اباذر غفاریها.
اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست خود من نمونه صادق اینگونه متهم سیاسی در ایران هستم.

شعری از گلسرخی
شب که می آید و می کوبد پشت ِ در را ،
به خودم می گویم :
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان ...
و به انبار کتان ِ فقر کبریتی خواهم زد ،
تا همه نارفیقان ِ من و تو بگویند :
"فلانی سایه ش سنگینه
پولش از پارو بالا میره ..."
و در آن لحظه من مرد ِ پیروزی خواهم بود
و همه مردم ، با فداکاری ِ یک بوتیمار ،
کار و نان خود را در دریا می ریزند
تا که جشن شفق ِ سرخ ِ گستاخ مرا
با زُلال خون ِ صادقشان
بر فراز ِ شهر آذین بندند
و به دور ِ نامم مشعل ها بیفروزند
و بگویند :
"خسرو" از خود ِ ماست
پیروزی او در بستِ بهروزی ِ ماست ...
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت :
غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل ِ غافل ، مادر
خوشبختی ، خوشحالی این است
که من و تو
میان قلبِ پر مهر ِ مردم باشیم
و به دنیا نوری دیگر بخشیم ...
شب که می آید و می کوبد
پشت در را
به خودم می گویم
من همین فردا
به شب سنگین و مزمن
که به روی پلک همسفرم خوابیده ست
از پشت خنجر خواهم زد
و درون زخمش
صدها بمب خواهم ریخت
تا اگر خواست بیازارد پلکِ او را
منفجر گردد ، نابود شود ...
*
من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی می گریند
خواهم گفت :
- گریه کار ِ ابر است
من وتو با انگشتی چون شمشیر ،
من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد ِ بلند
عاقبت دیدید ما ، ما صاحبِ خورشید شدیم ...
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسه ی تو خواهم بود
کَز سر مهر به خورشید دهی ...
*
و منم شاد از این پیروزی
به "حمیده" روسری خواهم داد
تا که از باد ِ جدایی نَهَراسد
و نگوید چه هوای سردی است
حیف شد مویم کوتاه کردم ...
*
شب که می آید و می کوبد پشتِ در را
به خودم می گویم
اگر از خواب شبِ یلدا ما برخیزیم
اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان ...